هرچه میخواهد دل تنگت بگو
من رو تو آغوشت بگیر خدا می خوام بخوابم من رو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم کی گفته باید بشکنم تا دستم رو بگیری کی گفته باید گریه ی شب هام رو در بیاری توی آغوش تو آرامش محضه بغلم کن ، من رو بردار ، ببرم دور وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود توی دنیا هر چیزی قیمیتی داره حتی وجدان وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته تو که می گی پیشمی تا لحظه ی مرگ توی آغوش تو دیگه تنها نیستم دیگه عاشقانه تر از عاشقانه ام توی آغوش تو از درد خبری نیست نمی بینی کسی از هراس نونش توی آغوش تو آرامش محضه بغلم کن ، من رو بردار ، ببرم دور توی آغوش تو آرامش محضه بغلم کن ، من رو بردار ، ببرم دور * اشک باران ، عشق باران * و دوباره باران است که با قطره های پاکش، نم نم بارانش ، صدای قطرات ریزش و حس عجیبش دلم را دیوانه کرده است! در شبی بارانی ، شبی مهتابی کوله باری از تنهایی ها بر دوش خسته من افتاده است و زندگی حال و هوای دگر را گرفته و بغض گلویم می خواهد دیگر خالی شود! کوچه های خلوت را قدم می زنم و در زیر باران با حکمت ، با خدای خود از دلتنگی ها سخن می گویم ببار باران ، ببار ای اشک های مانده در چشم های منتظرم ، ببار تا خالی شوی از غصه ها ، از دلتنگی ها ، از کابوس های زندگی رها شوی ! اگر قلبی نیست که به خاطر تو و برای رسیدن به تو و پرواز به قله های پیروزی بتپد اگر همدردی نیست تا اندکی از دردهایت را با سخنان زیبایش و با قلب مهربانش بکاهد اگر کسی نیست که اشکهایت را از گونه های خیست پاک کند ، باران را صدا بزن آن بارانی را صدا بزن که می تواند پاک کند اشکهای جاری بر گونه هایت را مسافریست در این کوچه پس کوچه های شهر بی آوازه ، در این دیار بی عاطفه دلی تنهاست و در کنج قفس های زندگی اسیر و زخمی است اسیر عشق و عاشقی است ، اسیر کابوس های همیشگی زندگی شده است در زیر باران چه کسی را می توان صدا کرد که این دل بی تب و تاب را توانی دهد تو را درک کند و احساست را از ته دل حس کند! به دنبال محبت اندکی از یار همیشگیش را دارد ، به انتظار شنیدن آن کلام دوستت دارم از نفسهای گرم و از سخنان رهایش را دارد! به انتظار شنیدن کلام مقدس عشق را از سخنان او دارد آری در زیر این باران چه کسی فریاد این رهگذر مهتاب را ، دل بی تب و تاب را و این عاشق خسته دل را خواهد شنید غوغاییست در این شب بارانی شب درد و دل و تنهایی در این تاریکی ها و جاده های بی صدا و پر از سکوت اشک باران غوغا کرده است فریاد غصه های و غم ها دوباره برخاسته ، غوغای عشق است ، غوغایی فراتر از عشق به گوش ها می رسد آری عشق باران ، غوغایی بر پا کرده است. عشق باران دلها را عاشقتر کرده است
روزها می گذرد و من باز عاشقتر می شوم روزها همچنان می گذرد ، ماهها سپری می شود و سالها نیز در گذرند و من باز همان مرد تنهای عاشقانه های تو هستم ! زیبایی این عشق و خاطره شیرینش بعد این همه مدت ، دوری و نزدیکی شادی و گریه و غم و غصه برای من زنده باقی مانده است و امروز را با دلی عاشق و روزهای بعد آن را با دلی عاشقتر به عزیز تنهایم سپری می کنم عاشقتر ، عاشقتر و باز با دلی پاک به دنبال عشق تو آمده ام و هر کجا که قدم می گذاری من نیز همان سایه تو ، به دنبال قدم های تو می آیم! به دنبالت می روم حتی اگر شروع سفر تو پایانی نداشته باشد ، اگر بودن با تو قسمت نباشد اگر دوری تو آتش به جانم زند ، زندگی را برایم تلخ کند ، باز هر کجا که روی این قلب کوچکم مال تو است و تو را بهانه خواهند کرد.چشم گریان من دیگر حتی قطره ای اشک نخواهد داشت تا بغض های مانده در گلویش را از تلخی و درد دوری خالی بکند . همچنان روزها می گذرد و برگی از دفتر پر نقش و نگار عشقمان ، با خاطره ای نو و شیرین ورق می خورند و به صفحه هایی نزدیک و نزدیک تر می شوند که آن زمان قلب تو پیوند خواهد خورد به قلب من و اشک من پاک خواهد شد از گونه های خیس من! بهار سبز زندگی من! یاور من ! در اوج تلخی لحظات حضور داشته باش بیا تا آتش عشقمان را در این سرزمین بی مهر و خالی از محبت شعله ورتر سازیم تا بسوزند در شعله های این عشق آنان که حسرت نزدیکی این دو قلب را می کشند ! بیا و این ثانیه های آخر را همراه با من سپری کن و شریک غم و غصه هایم باش ای تنها ستاره در آسمان شبهای سیاه قلب کوچکم تقدیم به تو ، و این عشقم برای تو ! این چشمهای گریانم به خاطر تو و این عاشقتر شدنم به خاطر عشق پاک تو ! و باز در یک غروب غم انگیز نشسته ام و چشمهایم آسمان را به امانت برای خودش نگه داشته است و همچنان نظاره گر آسمانهای آبی و بی کران شده است ! این دل بی تب و تابم هوای سفر را کرده است... و باز باد همیشه سرگردان حضورش را دل پائیزیم نمایان ساخته است! برگهای زرد و رنگ پریده دلم را همچنان بادی که از شرق این دیار می وزد، از جایشان بلند می کند و به آسمانها می برد...! هر برگی از درخت زرد وجودم یک نشانه است از بغض های مانده در گلویم! دلم خیلی آشفته حال شده است ، از همه کس و هر چیز رو بر گردانده است... دیگر این دل آن دلی نیست که در پی یاری برای همدردیش داشته باشد! این دل همیشه بی قرارم و چشم به انتظارم ریسمان گره خرده به عشق همیشه پاکش پاره پاره شده است ... دیگر این دل آن دلی نیست که احساسی برای نوشتن کلام مقدس عشق داشته باشد این دل از این همه کابوس و رویا خود را در سرزمین رویاها دیده است و بدون درک ، بدون آوازی و بدور از مرهم دلی شده است ! دیگر این چشمها همان چشمهای آبی و روشن عاشقی نیستند که معشوقی برایش هدیه داده بود ... دیگر این چشمها قادر به دیدن کابوس های همیشگی زندگی را ندارد... دیگر این چشمها همان چشمهایی نیستند که روزگارانی ابری و بارانی می شد ! عشق شیشه ای و بلوری مانند این تن خسته با سنگ بغض و کینه شکسته است. فصل پاییزی که ابدی شدنش هر لحظه در خاطرم زنده بود و آن روز که به یادمانده ترین روزهای زندگیم بود ، دیگر برایم زنده نیستند!!! یاد و خاطره آن روزها در ذهنم همانند خاطره ای تلخ و ابدی نقش بسته است... فصل بغض گیر و خسته کننده ای در انتظار این تن خسته ام می باشد آسمان دلم تیره و تار می باشد.ستاره ای در دل آسمانهای مهتابی برایم چشمک نمی زند دلتنگ رفتن به دیار ناشناخته ای هستم که فقط و فقط در آن جا واژه محبت باشد محبتی که در این سرزمین ها بیداد می کند ... مرا از زندگی دور و دلسرد می کند دلتنگ رفتن به همان سرزمینی هستم که جاده ای بی انتها دارد ... جاده ای دارد که تنها آنهایی که مثل جاده دلشان بی انتهاست و پایانی ندارد می توانند قدم در آنحا بگذارند و راهی همان جاده های بی انتها شوند ... آری من همانم که می توانم و شایسته من هست که کوله بار زیستن را ببندم و راهی همان جایی باشم که بر زبانم جاری است . آری همان زمزمه ی : دلتـنگ رفـتـنم ... تنها گلی که چیدم از میان هزاران باغ و بوستانی که بوی عطر و شادی را می دادند ، از همان باغ که عطر شادی و زندگی را می داد و انگار همان بهشت بود...! در بین انبوه گلهای شاد و رنان ، گلهایی که قد برافراشته و تازه شکوفه زده بودند آری من همان کسی بودم که تنها حق داشتم یک شاخه گل را از میان آن همه گلهای یاس و خندان بچینم و برایش هوا باشم تا بتواند نفسی راحت بکشد.. برایش خورشید باشم تا از گرمای آن بهره ببرد و شکوفا و شکوفاتر شود.. برایش همان چشمه و آب زلال باشم تا پژمرده و پر پر نشود... آری من همان گل یاس را از آن بوستان که با بهشت فاصله ای اندک داشت ، چیدم با تمام وجود و با احساسی غوغایی شاخه گل سپید را در دستان خود فشردم و در رویاهای خودم غرق شدم ... در فکر این بودم که شاید از دستی که آن را از شاخه اش جدا کرده دلگیر است ؛ شاید دلش برای خاکی که در در دل آن کاشته شده بود و مدتهای زیادی را که به حال و هوای آن عادت کرده بود تنگ است... همچنان که اشک از چشمهانم مانند باران از دل آسمان می بارید ؛ خیره به گل یاسی بودم که با لرزه در دستانم نگه داشته و برایش تنها اشک می ریختم ! برای رها شدن از دلتنگی و حرف ناگفته خود بار دیگر به همان باغ آرزوها ، باغ رویاها و همان مکانی که خانه شاخه گلی بود که در دستانم فشرده بودم ، رفتم و با تمام وجودم فریاد زدم و عهد بستم که : اولین و آخرین شاخه گل یاسی بود که از میان تمامی باغهای پر از یاس و شبنم چیدم بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
نه واسه درخت بودنش به خاطرِ سایش که همیشه هست.
به سلامتی دیوار!
نه به خاطرِ بلندیش، واسه اینکه هیچوقت پشتِ آدم روخالی نمیکنه
به سلامتی دریا!
نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یکرنگیش.
به سلامتی سایه!
که هیچوقت آدم رو تنها نمیذاره.
به سلامتی پرچم ایران!
که سهرنگه، تخممرغ! که دورنگه، رفیق! که یهرنگه.
به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمیدونن، دوسمون دارن و نمیدونیم.
به سلامتی نهنگ!
که گندهلات دریاست.
به سلامتی زنجیر!
نه به خاطر اینکه درازه، به خاطر اینکه به هم پیوستس.
به سلامتی خیار!
نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.
به سلامتی شلغم!
نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.
به سلامتی کرم خاکی!
نه به خاطر کرمبودنش،به خاطر خاکیبودنش
به سلامتی پل عابر پیاده!
که هم مردا از روش رد میشن هم نامردا !
به سلامتی برف!
که هم روش سفیده هم توش.
به سلامتی رودخونه!
که اونجا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.
به سلامتی گاو!
که نمیگه من، میگه ما.
به سلامتی دریا!
که ماهی گندیدههاشو دور نمیریزه.
به سلامتی اون که همیشه راستشو میگه.
به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو میگیره دورش.
به سلامتی بیل!
که هرچه قدر بره تو خاک، بازم برّاقتر میشه.
به سلامتی دریا!
که قربونیاشو پس میآره.
به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!
که یه تنه یه اتوبان رو حریفه.
به سلامتی عقرب!
که به خواری تن نمیده.
(عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش میره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش میکُشه که کسی نالههاشو نشنوه)
به سلامتی سرنوشت!
که نمیشه اونو از "سر" نوشت.
به سلامتی سیم خاردار!
که پشت و رو نداره
آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
روی زمین چه قدر بده ، می خوام پیشت بمونم
خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
تا لحظه ای وقت شریفت رو واسم بذاری
من رو با خودت ببر حتی یک لحظه
ببرم از این زمین سرد و ناجور
واسه آرامش نسبی ، کلی حرف های دروغ بود
این ها رو هیچ جا ندیدم نه تو انجیل ، نه تو قرآن
صدای هق هقت رو پس کی شنفته
این که می گن می شکنی ، رنجم می دی ، بگو کی گفته
هر نفس اسیر دست غم ها نیستم
واسه موندن دیگه با بهار بهانه ام
از دروغ و حرف های زرد اثری نیست
جلوی حرف ناصواب بنده زبونش
من رو با خودت ببر حتی یک لحظه
ببرم از این زمین سرد و ناجور
من رو با خودت ببر حتی یک لحظه
ببرم از این زمین سرد و ناجور



خنده بر لب ها اگر خشکیده است اشک و آه بی امان محفوظ باد

چرخ گردون گر به کام ما نگشت کج روی های زمان محفوظ باد

بره ی بریان اگر مقدور نیست آش کشک خاله جان محفوظ باد

یا اگر مردیم زیر بار فقر جان آقا زادگان محفوظ باد
ما دگر با فقر عادت کرده ایم غر و لند کودکان محفوظ باد

پشتم از بار گرانی گشته خم حمل این بار گران محفوظ باد

دلتنگ رفتنـم 


همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


























